دلم ضعف می رود برای آن بنده ای که از مال و مکنت کم و کاستی ندارد، بلکه از متمولین و متنعمین روزگار است، ریاضتش شده است حمل و نقل انسان های مذنب از غرب به شرق شهر.

دانستم جدالش با نایره نفس او را مشغول به این شغل کرده و برای منطفی کردن آن دل را به دریای اجتماع زده و از سرزنش و انخفاض نهراسیده، آن کاری که مرتاضان و مدعیان دروغین حب خدا به انواع وانحاءِ حماقت و قباحت مرتکب می شوند او به اعمال رشیق و اقوال انیق به سرانجام می رساند کما اینکه بی نیاز از تجاهر، تحدب و نفاق است .

« هنگامی که اتوموبیل زردفامت مقابلم ایستاد ، سر خم کردم و گفتم مسیرمان یکی نیست  و تو با کمال متانت و مناعت گفتی صراط حق یکی است، آن مسافرانی که پول پیشکشت می کردند ، تو به عوض مطالبه با ملاطفه میگفتی : صلوات بفرست »