عشوه!
یادت می آید آن نیمکت و آن دقایق را؟ من و تو و ابلیس ، صد البت باری تعالی را نسی نکن که او از ما سه نفر مشهود تر بود.
چندی پرت وپلا از لسانمان درآمد و گفتیم این وصال شاید میمون و مبارک باشد و تو از از سر شوق ، غنج و دلال ارزانی ما داشتی و خاتمت را به مفارقت بدل نمودی.
تو خود اضاف می دانی که ما از این ژیگول بازی ها منزجر و بیزاریم.
معدود خصیمانِ رفیق نما هم بذل الطاف نمودند و ما را مورد تفقدهای عالیه قرار دادند! و وصله تکبر به ما چسباندند، اما « این حرف ها برای فاطی تنبان نمی شود» .
مخلص کلام اینکه ، فهمت را بیجک بگیر و خوب حس سامعه ات را تیز کن، ما وقتمان ضیق است و عمرمان طلا ، در این دار فنا مکنت ما یک جفت قلم و قرطاس است و بس ، حال میل خودتان ، قَبِلتَ؟؟؟
مُقَرنَس یعنی، بنای بلند با سقف آراسته به نقش و نگار.