از بهر خدا یک شکر بخند

یک سالی، بیش و کم می شود چِشِمان به جمالش منور نگردیده، حقیقت را بخواهی جگرمان از فراقش طاس کباب است.... روح و روانمان را گاهی اوقات به قاعده زلزله بم می لرزاند، نسی خاطر  از آن مه پاره اخگر گرچه تکلیف مالایطاق نیست اما کم از استحباب مؤکد ندارد!

ای روح و روانم ...« از بهر خدا برای ما یک شکر بخند»!

اتلاف اوقات

حرف ها دارم... انگار کلمات یارای ساختن جملات ندارد .

چشم ها دگرگون شده اند و گوش ها منقلب ، روحمان روبه افول است انگار...

این کدامین دقایق است ... شاید .. شاید... اتفاقی دگر افتد.

  خدایا ...اوقاتمان اتلاف است در دوری و فراقت.


                        زبان خامه ندارد سر بیان فراق         وگرنه شرح دهم با تو داستان فراق