بی حیا کیست؟
عابد خداپرستی در عبادتکده ای در دل کوه ، با خدا راز و نیاز می کرد، آنقدر مقام و منزلتش پیش خدا زیاد بود که خداوند هر شب طعام بهشتی برایش می فرستاد . بعداز هفتاد سال عبادت ، روزی خدا به فرشتگانش گفت : امشب برای او طعام نبرید، بگذارید امتحانش کنیم .
آن شب عابد هرچه منتظر غذا شد ، خبری نشد ، تا جایی که گرسنگی بر او غالب شد . از کوه پایین آمد و به خانه آتش پرستی که در دامنه کوه منزل داشت رفت و از او طلب نان کرد، آتش پرست سه قرص نان به او داد و او به سمت عبادتگاه خود برگشت.
سگ نگهبان خانه آتش پرست به دنبال او به راه افتاد ، مرد عابد یک قرص نان جلوی او انداخت ، سگ نان را خورد و دوباره جلوی او را گرفت ، عابد قرص دوم را نیز جلوی او انداخت ، اما سگ دست بردار نبود ، عابد با عصبانیت قرص سوم را نیز جلوی او انداخت و گفت: ای حیوان تو چه بی حیایی! صاحبت قرص نانی به من داد، اما تو نگذاشتی ان را ببرم؟
به اذن خدای عزوجل، سگ به سخن آمد و گفت : من بی حیا نیستم ، من سال های سال، سگ در خانه صاحبم هستم، چه به من غذا بدهد چه ندهد ، پیشش می مانم! اما تو یک شب که غذایی برایت نرسید ، فراموشش کردی و از او بریدی و برای رفع گرسنگی ات به در خانه یک آتش پرست آمدی و طلب نان کردی ! عابد با شنیدن این سخنان منقلب شد و گریه کرد.

مُقَرنَس یعنی، بنای بلند با سقف آراسته به نقش و نگار.