بی حیا کیست؟

عابد خداپرستی در عبادتکده ای در دل کوه ، با خدا راز و نیاز می کرد، آنقدر مقام و منزلتش پیش خدا زیاد بود که خداوند هر شب طعام بهشتی برایش می فرستاد . بعداز هفتاد سال عبادت ، روزی خدا به فرشتگانش گفت : امشب برای او طعام نبرید، بگذارید امتحانش کنیم .

آن شب عابد هرچه منتظر غذا شد ، خبری نشد ، تا جایی که گرسنگی بر او غالب شد . از کوه پایین آمد و به خانه آتش پرستی که در دامنه کوه منزل داشت رفت و از او طلب نان کرد، آتش پرست سه قرص نان به او داد و او به سمت عبادتگاه خود برگشت.

سگ نگهبان خانه آتش پرست به دنبال او به راه افتاد ، مرد عابد یک قرص نان جلوی او انداخت ، سگ نان را خورد و دوباره جلوی او را گرفت ، عابد قرص دوم را نیز جلوی او انداخت ، اما سگ دست بردار نبود ، عابد با عصبانیت قرص سوم را نیز جلوی او انداخت و گفت: ای حیوان تو چه بی حیایی! صاحبت قرص نانی به من داد، اما تو نگذاشتی ان را ببرم؟

به اذن خدای عزوجل، سگ به سخن آمد و گفت : من بی حیا نیستم ، من سال های سال، سگ در خانه صاحبم هستم، چه به من غذا بدهد چه ندهد ، پیشش می مانم! اما تو یک شب که غذایی برایت نرسید ، فراموشش کردی و از او بریدی و برای رفع گرسنگی ات به در خانه یک آتش پرست آمدی و طلب نان کردی ! عابد با شنیدن این سخنان منقلب شد و گریه کرد.

شهید احمدی روشن

ای دشمن متهاون بیا بکش،خیالی نیست.

در عرصه ای که جوهر قلم و علم بر زور طپانچه و بمب می چربد، تو راه دوم را پیشه خود

ساز و بدان این جوهر خشک نمی شود و آن زور عهد حجری مغلوب است و مقهور.

                             

 

شهید احمدی روشن که دیروز به وسیله ایادی صهیونیست به فیض شهادت رسید

 

بنده خوب خدا

دلم ضعف می رود برای آن بنده ای که از مال و مکنت کم و کاستی ندارد، بلکه از متمولین و متنعمین روزگار است، ریاضتش شده است حمل و نقل انسان های مذنب از غرب به شرق شهر.

دانستم جدالش با نایره نفس او را مشغول به این شغل کرده و برای منطفی کردن آن دل را به دریای اجتماع زده و از سرزنش و انخفاض نهراسیده، آن کاری که مرتاضان و مدعیان دروغین حب خدا به انواع وانحاءِ حماقت و قباحت مرتکب می شوند او به اعمال رشیق و اقوال انیق به سرانجام می رساند کما اینکه بی نیاز از تجاهر، تحدب و نفاق است .

« هنگامی که اتوموبیل زردفامت مقابلم ایستاد ، سر خم کردم و گفتم مسیرمان یکی نیست  و تو با کمال متانت و مناعت گفتی صراط حق یکی است، آن مسافرانی که پول پیشکشت می کردند ، تو به عوض مطالبه با ملاطفه میگفتی : صلوات بفرست »

آئینه



سکوت آیینه ، رضاست   
                                         

          دروغ نمی گوید ، توریه هم نمی کند      

  

                                              صاف و ساده


                                                 چشم در چشم می گوید ،تو کیستی؟!

أنا الحق

محفلی بود با دوستان، از قرار معلوم گفت وگو، رنگ و بویی الهی داشت.

از آنجایی که حبیب قلوب صادقان در صحیفه مشحون از انوارش گفته«هیچ گفت و گوی محرمانه ای میان سه تن نیست مگر اینکه من چهارمین آنها هستم و نه میان پنج تن مگر اینکه من ششمین آنها هستم» و همچنین می دانستیم او« اقرب الیه من حبل الورید» است، محفلمان مشعشع شده  بود به شمع حضرت احدیت و مستفیض شده بودیم از فیض حضورش و ما می گشتیم بر گرد آن شمع فروزان پروانه وار.

البته فراموش نشود که کاتبان اعمال حسنه و سیئه نیز یکی مشغول و قلم به ید با اوراقی مسوده به انوار نیکو مالامال، و دیگری در حال استراحت با فراغ بال.

به هر روی، گفتمانی بود خالی از روی و ریا، اما کلامی از آن میان خیلی بر دلم نشست:

فرعون طاغی گفت (أنا ربکُم الاَعلی) و منصور حلاج نیز گفت (أنا الحق)، هر چند فحوای کلام این دو در ظاهر یکی است اما در باطن توفیر دارد از زمین تا به آسمان، که آن طاغی سرکش از سر تکبراتش بود و این عارف کامل از روی شطحیاتش .


          رحم آر بر آن که جز تو یارش نبود      جز خوردن غمهای تو کارش نبود

             در عشق تو حالتیـش باشد که در آن      هم با تـو و هم بی تو قرار ش نبود

سرزنش قلبی

 شیخ جلیل ما، عارف کامل ، شاه آبادی ،روحی فداه می فرمودند: تعییر به کافر نیز نکنید در

قلب ، شاید نور فطرتش او را هدایت کند و این تعییر و سرزنش کار شما را منجر به سوء

عاقبت کند. امر به معروف و نهی از منکر غیر از تعییر قلبی است. بلکه می فرمودند کفاری

که معلوم نیست با حال کفر از این عالم منتقل شدند لعن نکنید، شاید در حال رفتن هدایت شده

باشند و روحانیت آنها مانع از ترقیات شما شود .


                                                                     «  چهل حدیث، امام خمینی(ره) صفحه 67 »


پ .ن. به هر حال زود قضاوت کردن در مورد دیگران درست نیست، در اینجا کافر مثال زده شده است ، اما به طریق اولی  هم نوع خود را نیز نباید سرزنش قلبی کرد.

نگار

 هوا کمی سرد بود، با یکی از دوستان  بعد از مدتها در خیابان قدم  می زدم ، دوستم گفت چرا ما دوران دفاع مقدس رو درک نکردیم، خیلی دوست داشتم منم می جنگیدم و به فیض شهادت می رسیدم.

هر دو در سکوت فرو رفتیم . سر و صدای ماشین ها اصلا حس جنگ رو القا نمی کرد، نتونستم جوابش رو بدم.

بعداز مدتی دوباره دیدمش و چند و دقیقه ای رو وقت آزاد بودیم، بهش گفتم تو این مدت خیلی به حرفی که زدی فکر کردم. از اون موقع دل تو دلم نیست، صحنه های جنگ و شور و شعف رزمنده ها منو به وجد میارن ، اما یه پاسخ قانع کننده براش پیدا کردم.

بهش گفتم : امام حسین (ع) در دعای عرفه میگه: خدایا ازت ممنونم که { مرا در دوران کافرانی که پیمانت را شکستند و رسولانت را تکذیب کردند به دنیا نیاوردی ، بلکه از روی رأفت و مهربانی من را در این  دوران به دنیا آوردی }. هرچند اون هشت سال دوران مقدسی بود که امام و شهدا با هم انس و الفت عجیبی داشتن  و دیگه هم تکرار نمیشه ، اما یه دورانی بود که همه یک دل بودن و قلبشون برای یکی می تپید و هیچ آرزویی نداشتن جز شهادت که خیلی هاشون هم بهش رسیدن.

به هر حال فقط یه جهاد بود اون هم از نوع  اصغرش، البته نمی خوام ارزش اون همه فداکاری رو ضایع کنم، نه... صد البته اگه ما هم در اون دوران بودیم معلوم نبود در چه جبهه ای بودیم.

اما حالا همون طور که پیامبر هم گفت یه جهاد داریم به اسم اکبر. جهاد ما به مراتب مشکل تر از جهاد هشت ساله است ، جهادی که ممکنه هفتاد هشتاد سال طول بکشه، زمانی است که میشه بدون تشویش خاطر به معرفت الله رسید، حال این گوی و این هم میدون...

وقتی حرفام رو شنید ، اشک توی چشماش حلقه زد و گفت:


        نیست  در شهر نگاری  که  دل  ما  ببرد      

                                                                 بختم ار یار شود رختم از اینجا ببرد

       کو حریفی خوش و سر مست که پیش کرمش

                                                                   عاشق  سوخته  دل  نام  تمنا  ببرد