دوکوهه
شب جمعه بود و با خواهرم گرما گرم صحبت، تلوزیون هم باصدای کمی روشن.
دو کوهه ... السلام ای خانه عشق...
این جمله با صوتی حزین، حزن دلم را صدا زد و دیدگانم به طرف صدا مجلوب
شد. دو کوهه را نشان می داد با آن صدای حزن آور حسین سازور.
صحبتم را با خواهرم نیمه تمام گذاشتم و سکوت را بهترین عملی که می شد
در این لحظه انتظار داشت، حکم فرما کردم.
در این لحظه حس سامعه و باصره هردو دست در دست هم داده بودند تا احساس
رشک به شهدا را در من برانگیزند.
هر طوری بود جلوی احساسم را گرفتم تا اشکی نریزم چون این امر را در
مقابل دیدگان اغیار بر نمی تابم.
اما آن صوت را از دنیای مجازی به دست آوردم و دلی سیر اشک ریختم.

اما مطلب اصلی که می خواهم بگویم این است:
عشق به شهادت مختص سه دهه اخیر نیست، خیلی از دوستان را می بینم دم از
شهادت می زنند، اما انتظار را برای این مهم
بیهوده می دانند.
این جمله (در باغ شهادت را نبسته اند) جمله عجیبی است که هر صاحب دلی
که بوی شهادت به مشامش خورده باشد توان درکش را دارد.
این روزها با جدی شدن بحث حمله نظامی به ایران امیدها جانی دوباره گرفته اند و سینه های پر از شوق
وصال ،آتشی طرفه گونه افروخته اند.
ما نه با تهدید و نه با تحریم و نه با هزاران حیله دیگر دلمان نمی
لرزد، بلکه با دلی مالامال از شور شهادت از این حمله استقبال می کنیم.
پروردگارا مرگ ما را شهادت قرار ده.
دلم را مشکن و پا در مینداز
که دارد در سر زلف تو مسکن
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۹۰/۰۸/۲۱ ساعت توسط محمد مقرنس
|